تبلیغات
علم اعداد
خانه درباره من مقدمه آموزش مجازی محاسبه عدد تقدیری وبلاگ تماس با ما
علم اعداد
تاریخ تولد ما اتفاقی نیست، بلکه نتیجه مجموعه‌ای از اوضاع و شرایط مشخص است
ساعت گم شده
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی، امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت؛ از گروهی کودکان که در بیرون از انبار مشغول بازی بودند، مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض اینکه موضوع جایزه مطرح شد، به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند، امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی، کودک در حالیکه ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید : "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد : "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

 
نکته اخلاقی :
ذهن وقتی که در آرامش باشد، بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر می کند.
هر روز اجازه دهید ذهنتان اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد. آنگاه خواهید دید که چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد و زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
از زندگی لذت ببرید

آنکه همواره با بدبینی و پیش داوری به جهان می نگرد، همچون برگی نوشته شده است که کلامی جدید بر آن نوشته نخواهد شد.

پسری همراه پدرش بر روی زمین کشاورزی کار می کردند. آنها در سال، بارها گاری قدیمی شان را از سبزیجات برداشتی پر می کردند و برای فروختن محصولات به نزدیکترین شهر می رفتند.

یک روز صبح زود گاوشان را به گاری بستند و سفر طولانی را آغاز کردند. نظر پسر این بود که اگر سریع تر راه بروند و تمام روز و شب را سفر کنند، می توانند تقریبا فردا صبح زود فروش خود را آغاز کنند.

پدر گفت : "سخت نگیر، پسرم. یه مقدار باید کوتاه بیائی."

پسر استدلال کرد : "اگر ما در شروع فروش؛ از دیگران پیشی بگیریم، در پیشنهاد یک قیمت خوب برای محصولاتمان شانس بهتری خواهیم داشت."

پدر جوابی نداد و کلاهش را بروی چشمانش پائین کشید و بر روی صندلی گاری به خواب فرو رفت. پس از چهار ساعت و پیمودن چهار مایل، به خانه کوچکی رسیدند. پدر از خواب برخاست و خندید و گفت : "اینجا خانه عمویت است. بیا بایستیم و استراحت کنیم."

پسر با شکایت گفت : "در حال حاضر ما یک ساعت را از دست داده ایم."

دو پیرمرد بسیار خندیدند و صحبت کردند و مرد جوان با بی قراری این طرف و آنطرف را نگاه می کرد. پس از گذشت یک ساعت، دوباره راهشان را پیش گرفتند تا اینکه به یک دوراهی رسیدند. پدر گاو را به طرف راست هدایت کرد.

پسر گفت : "راه سمت چپ کوتاه تر است."

پدر گفت : "بله می دانم. ولی این راه بسیار زیباتر و خوش منظره تر است."

پسر با ناله می پرسد : "آیا برای وقت و زمان اهمیت قائل نیستی؟"

پدر گفت : "من به زمان بسیار اهمیت می دهم و به همین دلیل است که سعی در لذت بردن و تحسین زیبائی های هر از لحظه از زندگی را دارم."

راه پر پیچ و خم از میان دشتی پر از علف و گل های وحشی در امتداد چشمه های جوشان می گذشت و این منظره ای بود که مرد جوان آنها را در عصبانیت از دست می داد. هیچ گاه به زیبائی توصیف ناپذیر غروب خورشید توجهی نکرد. هنگامی که هوا گرگ و میش بود، به دشت رنگارنگ رسیدند.

پیرمرد از آن هوای تازه تنفس می کرد، در حالیکه به طنین جوشیدن آب چشمه گوش می کرد؛ کم کم دهانه ی گاو را کشید تا بایستد. به آرامی گفت : "بهتر است اینجا استراحت کنیم."

پسر با لحن زننده ای گفت : "این آخرین سفری است که من همراه تو خواهم آمد. تو بیشتر به دیدن غروب آفتاب و بوئیدن گل ها علاقه داری تا بدست آوردن پول و کسب درآمد."

پد با خنده گفت : "این بهترین چیزی است که به زبان آورده ای."

پیرمرد همان لحظه از گاری پائین پرید تا بخوابد و شروع به خروپف کردن کرد. پسر به ستارگان خیره شده بود. شب به آرامی بر روی زمین کشید می شد. درحالیکه پسر متلاطم و مضطرب بود. قبل از طلوع خورشید؛ مرد جوان با عجله پدر را تکان داد تا بیدار شود. گاو را به حرکت درآوردند و به سفر خود ادامه دادند. پس از طی یک مایل، به کشاورز غریبه ای برخوردند که سعی در بیرون آوردن گاری اش از داخل گودالی داشت. پدر پیشنهاد داد که بروند و کمکش کنند.

پسر گفت : "تا وقت بیشتری را از دست بدهیم؟"

پدر گفت : "صبر کن پسرم. ممکن است روزی تو داخل گودالی بیافتی. ما در هنگام نیاز باید به دیگران کمک کنیم."

پسر با بیزاری برگشت. تقریبا ساعت هشت بود. گاو همچنان بر روی جاده در دشت مشغول حرکت بود. ناگهان برق مصیبت باری در آسمان زد و پس از آن طوفان شروع به وزیدن کرد. در کنار تپه ها آسمان رو به تیرگی گذاشت.

پیرمرد گفت : "نگاه کن؛ بنظر می رسد در نزدیکی شهر باران می بارد."

پسر با غرغر گفت : "اگر عجله کنیم می توانیم تمام محصولاتمان را همین حالا بفروشیم."

پیرمرد شروع به نصیحت او کرد و گفت : "سخت نگیر، یک مقدار کوتاه بیا تا از زندگی ات لذت بیشتری ببری."

دیر وقت و تقریبا بعدازظهر بود که به تپه هائی که چشم اندازی از شهر داشتند، رسیدند. ایستادند و مدتی به آن منظره خیره شدند. هیچ کدام قدرت سخن گفتن را نداشتند تا اینکه پسر دستش را به دوش پدر گذاشت و گفت : "اکنون منظورت را متوجه شدم."

 

گاو خود را برگرداندند و به آرامی شروع به دور شدن از آن چیزی که روزی اسمش شهر "هیروشیما" بود، کردند.

مرد فقیر
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره
۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : "دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى؛ در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است."
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : "ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم."



یقین داشته باش که : به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم


به نقل از فوکارو
قول پدر

در سال 1989 زمین لرزه 8.2 ریشتر بیشتر مناطق آمریکا را با خاک یکسان کرد و در کمتر از چند دقیقه بیش از سی هزار کشته بر جای گذاشت.

در این میان پدری دیوانه وار به سوی مدرسه پسرش دوید. اما با دیدن ساختمان ویران شده مدرسه شوکه شد.

با دیدن این منظره دلخراش یاد قولی که به پسرش داده بود افتاد :

"پسرم هر اتفاقی برایت بیفتد، من همیشه پیش تو خواهم بود." و اشک از چشمانش سرازیر شد.

با وجود توده آوار و انبوه ویرانی ها کمک به افراد زیر آوار ناممکن به نظر می رسید. اما او هر لحظه تعهد خود به پسرش را به خاطر می آورد.

او دقیقا روی مسیری که هر روز صبح به همراه پسرش به سوی کلاس او می پیمودند تمرکز کرد و با به خاطر آوردن محل کلاس به آنجا شتافته و با عجله شروع به کندن کرد.

دیگر؛ والدین در حال ناله و زاری بودند و او را ملامت می کردند که کار بی فایده ای انجام می دهد.

ماموران آتش نشانی و پلیس نیز سعی کردند او را منصرف کنند. اما پاسخ او تنها یک جمله بود : آیا قصد کمک به مرا دارید یا باید تنها تلاش کنم؟؟؟

هشت ساعت به کندن ادامه داد. دوازده ساعت ... بیست و چهار ساعت ... سی و شش ساعت ... و بالاخره در سی و هشتمین ساعت سنگ بزرگی را عقب کشیده و صدای پسرش را شنید فریاد زد پسرم!

جواب شنید : پدر من اینجا هستم. پدر من به بچه ها گفتم نگران نباشید، پدرم حتما ما را نجات خواهد داد. پدر! شما به قولتان عمل کردید.

پدر پرسید وضع آنجا چطور است؟؟ پسر گفت : ما 14 نفر هستیم، و زخمی، گرسنه و تشنه ایم. وقتی ساختمان فرو ریخت یک قطعه مثلثی شکل ایجاد شد که باعث نجات ما شد.

سپس پدر گفت : پسرم بیا بیرون.

- نه پدر؛ اجازه بدهید اول بقیه بیرون بیایند. من مطمئن هستم شما مرا بیرون می آورید و هر اتفاقی بیفتد به خاطر من آنجا خواهید ماند.

عـــشـــق ...

fun-pic-radsms25

Value (ارزش)

To realize The value of a sister,

Ask someone Who doesn't have one


ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد



To realize The value of ten years,

Ask a newly Divorced couple


ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند



To realize The value of four years,

Ask a graduate


ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس



To realize The value of one year,

Ask a student who Has failed a final exam


ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است



To realize The value of one month,

Ask a mother who has given birth to a premature baby


ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است



To realize The value of one week,

Ask an editor of a weekly newspaper


ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس



To realize The value of one hour,

Ask the lovers who are waiting to meet


ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند



To realize The value of one minute,

Ask a person who has missed the train, bus or plane


ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است



To realize The value of one-second,

Ask a person who has survived an accident


ارزش یک ثانیه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است



To realize The value of one millisecond,

Ask the person who has won a silver medal in the Olympics


ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است



Time waits for no one

Treasure every moment you have

You will treasure it even more when you can share it with someone special


زمان برای هیچکس صبر نمیکند

قدر هر لحظه خود را بدانید

قدر آن را بیشتر خواهید دانست؛ اگر بتوانید آن را با شخص خاصی تقسیم کنید



To realize the value of a friend, Lose one


برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده



Peace, love and prosperity to all


صلح، عشق و کامیابی ارزانی همگان باد

 

 

ایمان، بزرگترین افتخار

پسر کوچولوئی از مادر خود پرسید : مادر، کجا می روی؟

مادر گفت : عزیزم، بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است، به شهر ما آمده است. این طلائی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم و با او حرف بزنم. خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند، چه محشری می شود.

و در حالیکه لبخندی حاکی از شادی به لب داشت، با فرزندش خداحافظی کرد ...

حدود نیم ساعت بعد؛ مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر از مادرش پرسید : مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت : من و جمعین زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم. اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیت را که به این بازیگر داده است، به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر، به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت : مادر آماده شو؛ با هم به جائی برویم. من می توانم آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنائی نکرد و گفت : این شوخی ها چیست؟ او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای می دهد؟

پسر ملتمسانه گفت : مادرم، خواهش می کنم به من اعتماد کن. فقط با من بیا.

مادر نیز علیرغم میل باطنی خود، درخواست فرزند خود را پذیرفت. زیرا او بسیار دوست می داشت. آن دو از خانه بیرون رفتند. پس از چندی قدم زدن، پسر در حالیکه به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد، به مادرش گفت : رسیدیم.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود، با صدائی پر از خشم گفت : من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد : مادر، تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که؛ ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است، به ما داده بود. پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است؛ نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذتبخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست، پس چه نیاز به بنده ی خدا؟

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند ...

  • تعداد کل صفحات : 23 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...